قلعه مدور به روایت یعقوب نیکزاد کوجنق

 

Share

خیاو :      آهای مردم ! به آخرین فریاد بی صدای من گوش کنید و یا لااقل با سفر کوتاهی به ملاقات من بیایید و در این تراژدی با من همنوا شوید! زیرا عجایب رازناک بزرگتر یک دانش گمشده تاریخ در سینه ی من غوغا می کند که تعجب و حیرت جهانیان را برانگیخته است. و بدانید که من چندان کودک و کوچک هم نیستم. کتاب «تاریخ ابنیه آذربایجان» عمرم را به نهصد سال پیش از میلاد مسیح می رساند و نگارنده ی کتاب «تاریخ آذربایجان از آغاز تا اسلام» مرا متولد هزاره ی قبل از میلاد مسیح قلمداد می کند. و اینک بدون تردید روزگاری دراز از مردان آذربایجان که شمشیرشان به ابر می رسید در گستره ی سینه ی من جا خوش کرده اند و در قرن های بعد سردارانی چون جاویدان و بابک و… مرا یکی از ستادهای مهم استراتژیکی و جنگی خود منظور نموده اند. و سعدالدین وراوینی با آن همه استعداد و قریحه ی ادبی، در مناظر زیبای خدادادی آغوش من دلگرم شده و نبوغ و بالندگی یافته است. و چند صباحی میزبان مهمانان عزیز از جمله:۱- یاقوت حموی سیاح سوری(در سال ۶۱۷) ۲- حمدالله مستوفی قزوینی(۱۲۰ سال بعد از حمله ی مغول) و ادبا، علما، حکما، سادات نامی و… شده ام و در مقابل آنهاطوق بر گردن نهاده ام.

بنابراین من برگی از ما قبل آخر و ما بعد اول تاریخ این مرز و بوم گشته ام که تصاویری از دوران حکومت اشکانیان و آشوریان و در نتیجه ساسانیان و عباسیان و… را به نمایش گذاشته ام که مؤید و نشانگر ظرافت کار هنرمندان آن روزگار این دیار می باشد و دال بر قدمت فروغ و فرهنگ آذربایجان.

من تنها قلعه ی مدور و برج دیده بانی و حفاظتی باقیمانده از شهر باستانی و نفرین شده اورامی (وراوی) و قباله ی کهن و مستند این اقلیم هستم و در گردنه ی شرقی صخره غول آسای قره قلعه ی کوجنق (قلعه سیاه) که در هاله ای از اوهام و خرافات و اساطیر و راز، فرو رفته مأوا گزیده ام و مجازاً با این صخره ی جادویی همنام شده ام. اما جای تأسف است که پای وجودم لب گور است و آفتاب عمرم لب بام. و گذر روزگار را از روزنه های پرتاب تیر و نیزه ام به نظاره می نشینم و از سایر همسایگانم تنها سنگ زیرین زیر بنایشان نمایان است و بیشتر آنها رخت از جهان فانی بسته اند و اگر این روند منحوس ادامه یابد « دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود.»

…شما که سرم را شکستید لااقل گردو به دامنم بریزید، و نگویید نان کورم و شور چشم. نمک خور و نمکدان شکن. و نپندارید که نوشدارویی بعد مرگ سهرابم. زیرا با این حماسه ی وخیم «شاهنامه آخرش خوش نیست». و دیگر کارد به استخوانم رسیده و از بنا گوشم بوی حلوا می آید. می دانم که مرگ شتری است که در هر خانه ای می خوابد. و شما بدانید که ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است.

و اما از مردان و زنان و کودکان رهگذر ناآگاه، که دیواری کوتاهتر از دیوار من نیافته و به تار و پودم خط و نشان و در وجودم شاخ و شانه کشیده و تیشه به ریشه ام می زنند. از چشمانم اشک خونین می بارد. هر چند می دانم هر چه سنگ است به پای لنگ می خورد. و علی رغم گسترش فرهنگ جمعیت و کثرت آگاهی و پیشرفت رسانه های گروهی، از چاله در می آیم و به چاه می افتم.

زمانی که چشمان پر احساس اهالی مرا چون شیر تیر خورده می بینند و در مورد بهبود و مرمت من خود را به آب و آتش می زنند طراوت می یابم. و فیلمبردارانی که تصویر فرسوده ام را با تصاویر زیبای نو عروس و داماد ادغام می کنند با انگشت فندق می شکنم. و رهگذرانی که در شیشه ی بسته ی اتومبیلهای جاده مرا به پای دیده می پیمایند و یا دوستانی که قدم رنجه فرموده و از نزدیک با چشمان افسونگرانه مرا مرور می کنند به آینده امیدوار می شوم و…

با امثال و کنایات موجب تصدیع افکار و اوقات شما نیستم حاشا و کلا. اما در پایان خواهشمندم وعده ی سر خرمن به من ندهید و همین الان آستین بالا زنید و آبی به آتش بریزید و راضی نباشید که کاسه و کوزه را به سر خود بشکنم و شکوه بر یخ بنویسم. زیرا در سخت ترین شرایط دستخوش سود جویان و راهزنان فرصت طلب زمانه قرار گرفته ام و قطعه قطعه وجودم به تاراج می رود و به عنوان میراث و میثاق نفیس فرهنگی و تاریخی بشریت با وضع سرسام آور آخرین نفس هایم به شماره افتاده است. و لابد دست استمداد به مسئولان و مردم دراز کرده ام که به بازسازی، مرمت و حفاظت من همت گمارند. و در غیر این صورت شاهد یک فاجعه ی ملی و مدنی و فرهنگی هستید که بعداً جبران این خسارت آب به غربال بردن خواهد شد. و بدانید که حقیقت گویاتر از آن است که گفته شد و چنان که درددلی دارم که شرح و بسط آن باعث صدگونه ملال است.

لازم به یادآوری است که قسمتی از دلمویه هایم در شماره ۱۴ هفته نامه وراوی به قلم یعقوب نیکزاد به چاپ رسیده و در نتیجه با شماره ۲۲۶۱۴       ۸۶ -۱۲-۲۷ جزو آثار ملی مسجّل شده ام.

یعقوب نیکزاد

/ 0 نظر / 13 بازدید